كه در اخرين كوپه از اخرين واگن قطار
نشسته ام!
تا هرچه قدر مي شود...
ديرتر تركت كنم!!!
مي گويي: به اينده فكر مي كنم.
ميپرسم: اينده؟
ميگويي:
آ:آري، كاش
ي: يك بار
ن:نشان بدهي
د: دوستم داري
ه: همين!
با اغوش باز پذيرا باش
حتي اگر گاهي،
تو را به قعر دريا ببرد!
ان ماهي كه هميشه بر سطح اب مي بينم....
مرده است!!!
چند ريال
چند دلار
بگو چه قدر بيشتر؟
سكوت نكن!
بگو عشق او ، چه قدر بيشتر از من
ارزش داشت؟!!!
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
گاه زخمی که به پاداشته ام
زیروبم های زمین را به من اموخته است
گاه در بستر بیماری من
حجم گل چندبرابر شده است
وفزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
وچه معبر ظریفی است سهراب عزیز وچه نیک تعبیر میکند هذیان تب الوده شبهای بیماری را
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت
" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست
وقتی می شینی پشت پنجره فقط می تونی نگاه کنی و هیچی نگی . می تونی زل بزنی به خونه ها ... به ماشینا ... به آدما و بچه هاشون ... به کوه و درختا و آسمون و لکه ابرای دودی و ولگردای قد و نیم قد ...
به یه چادر گل گلی با زنبیل چاقالو و خستش ...
خونسرد و بی هیچ خیالی تو کلت ... خیره شی به مسیر بی هدف ماشینایی که می رن و می رن ... تا برسن به پشت جاده ها ... تا بشن یه لکه ی محو و تیره ی دیگه ... رو چهره ی آسمون اون دوردورا ...
می تونی بشی یه سرنشین ... واسه تک تک سواریای آواره و ... خودتم که آواره تر از همشون ...
بری پشت نگاه رهگذرا جا خوش کنی ... دست بکشی به دستای خالی و پینه بسته ی گدانی کنار جوب ... یا رو چشمای همیشه خاموش پیرمرد فال فروش که هیچ وقت نفهمیدی غروب که شد ... خونه شو چه جوری پیدا می کنه...
قشنگ تر ! ... می تونی بشی خود چشمای شیطون و کنجکاو بچه ها ... به همون شفافی ... همون لطافت ...
می تونی جاری شی میون شیهه ی زندگی ... غلت بزنی و با آدماش رو پوست شهر بافته شی ... مثل پیچک پر پشت و سرسبز پشت حیاط ... که یه روز دیدم آغوششو پر کرده از دیوار و ستونای چوبی تاب من ... مثل اون قلبی که تازه می شه و ... می تونه خودشو لابلای اون دلی که واسش عزیزه ... مثل بافتنی من که تو دستای خوشبوی مادربزرگ بلند و بلندتر شده و ... آبی و آبی تر ...
حاشیه رفتم ...
باید گذشت از ظرافتای قشنگی که تو حاشیه ها منتظرن ...
وگرنه مدام دور می شه از شهرم ... خیلی دور ... مثل اون دخترک سبزابی که تنها سهمش از همه بخشندگی لاجوردای دریا ... به جای خنکی بادا و سفیدی موجا و امنیت سایه هاش ... شد یه فاصله ...
یه فاصله به وسعت یخ زده ی اون غربتی که معناش واسه سبزابی شد ... نیاز به نوشتن ... ولع فریادی که شاید ...
شهرمو می گفتم که باز گم شدم ...
زادگاهی که اگه روزی مثل سبزابی ... بگیرنش ازم ... بازم به من تعلق داره ...
به من و شعرام ... من و دیوونگیهام ... من و خیالای سبزابی و دورم ...
شهر من ... شهری که دودی و شلوغ و پر سر و صداست
که پر از ماشین و بوق و گدا و گمشدست ...
پرفریاد ... پر پاییز ... پر عطر و نم خک و خلی و سکر آور باروون ...
ایرانم ... قشنگ ترین وجوون ترین گوشه ی این دنیا ...
شهر من ... شهر بهار ... شهر عشق ... شهر همهمه ...
شهر زندگی ...
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم
دیگر از این حصار دل آزار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم
دیگر از این حصار دل آزار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته بی زار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
دلم و تو روزنامه پيچيدم ، توي جعبه اي گذاشتم...
خوب و محكم اونو بستم ، راه ديگه اي نداشتم
بردمش اداره ي پست ، دادمش برات بيارن...
دل ُ تحويل نگرفتن ، !
گير دادن دلت بزرگ ، نمي شه اونو فرستاد...
مونده بودم چه كنم من ، دل من ياد تو افتاد
ياد اون روزي كه قلبت يه دفعه مثل يه سنگ شد...
خاطراتت يادم اومد، دل من دوباره تنگ شد
حالا من اين دل ِ تنگ ُ ميدمش برات بيارن...
اين دفعه مي شه فرستاد ، انگاري حرفي ندارن
دل ِ من قد ِ يه دنيا تو رو دوست داره هميشه...
پيش ِ من باشي، نباشي، عاشق ِ هيشكي نمي شه
دویـدم و نـرسـیـدم بـه آن ِ پیـشـیـنم ****** کنـار ِ راه نشـَستم بـه إنتظار ِ خودم
هوای ِ رود شدن داشت قطره ام امّـا ****** نـَشد وغرق شدم میان ِ سیل ِ خودم
خلاصه ساده بگویم پَرستوها رفـتند ****** و مانده ام چه عَبَث میان ِ تار ِ خودم
مرا بـِبَخش که این شعرهای تکراری ****** فقط رَواست بخوانم سَر ِ مَزار ِ خودم
تا به حال به کلمه دل فکر کرديد
کلمه اي که تو زبون مردم خيلي رايجه و خيلي ازش استفاده ميکنن حالا چه اون دلي که منظوره منه و چه اون دلي که تو جگرکي ها هست به هر حال هر چي که هست خيلي ها ازش استفاده ميکنن در حالي که اگه از خيلي هاشون بپرسي دل چيه نميتونن يه جواب قانع کننده بهت بگن اکثرشون ميگن :
((دل همون قلب آدمه ))
يا دل چيزيه که باهاش کسي رو دوست مي دارن
يا اينکه اگه کسي رو دوست داشته باشيم اون تو دلمون جا داره
و يا به قول جگرکي ها دل همون قلب گوسفنده که سيخي 500 تومنه
به قول شاعر البته پشت خاور :
دلبرم دل به تو دادم که به آن ناز کني
دل ندادم ببري جگرکي باز کني
اينا تعاريفي که اکثر مردم از دل دارن .
نظر شما درباره دل چيه ؟
به نظر شما دل همون قلبه يا يه چيزي جداي اونه ؟
اصلا دل ماهيت فيزيکي داره يا نه ؟
ميشه دل کسي رو ديد يا اين چيزا فقط مال شعرا و قصه هاست ؟
اصلا چرا هر وقت حرف دل ميشه اونو به شکل يه عدد پنج بر عکس ميکشن ؟
چه جوري دل ميشکنه ؟
دل شکسته چه شکليه ؟
درد دل چيه ؟
چه جوري يکي دلش پر ميشه ؟
ايني که ميگن دلم گرفته يعني چي ؟
چه جوري يکي دلش ميترکه ؟
دل تنگ کسي شدن يعني چي ؟
چه جوري از کسي دل مي برن ؟
ايني که ميگن دل کسي رو لگدمال کرد يعني چي ؟
شنيديد ميگن طرف دلش درياست ميدونيد يعني چي ؟
جوابتونو بنویسید . ممنونم "مرداب "
من به اندازه نادیدن تو بیمارم
هر دو در هم گره خورده اند و خاطره بافته اند در دل سردم
رنگین تر آرزوهای رنگی پشت شیشه و سرد تر و بی روح تر از آسمان بی ستاره
چه آهسته غروب رفتنت از اشکهای ترنج تر می شود
و تو فاصله فاصله با مشت هایت برف می ریزی بر روی چشم هایم
چشمهایی که انتظار آمدنت را بوسه میزد
شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون
میسپارمش بهت میرم, تمام تار و پودمو
یک وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو
خــــدا یک وقت کسی نیاد بدوزده قلب سادشو
کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایه اش بهش بگه دوسش داره
خیلی بده زمونمون, خـــــــــــــدایا سپردمش بهت مواظب عشقم بمون
نزدیکترین کسم اونه
خیلی دوسش دارم
راستی تا یادم نره بهت بگم :عزیزترین منه اون
خودم مهم نیستم اما اون, نزاری تنها بمونه بمیرم واسه نگاهش ,گریه چقدر بهش میاد وقتی حرسش میگیره! میگه:ازم بدش میاد اما وقتی آروم می شینه می بینه من بغضم گرفته همین دیونه بازیاش از اول چشمم رو گرفت....
دوستت می دارم،
از اخگری که جهان را محدود می کند
و همچنان می درخشد
برای هرگونه مداری،
که بیرون از آن هیچ بوده ای، از او هیچ نمی داند.
اما تاریکی همه چیزی را به خود می کشد:
اشکال و شعله ها، حیوانات و مرا،
و بدانسان فرو می بلعد
آدمیان و قدرت ها را
چنین است که نیرویی عظیم
در همسایگی من به نوسان درمی آید.
مرا به شب ها ایمانی ست.
آرزوهايی که گذشت
و دلهايی با يک بغل آرزو ــ
دل من اما
خالی ست.
آرزوهايی که
پر
پر
شد.
و چه اميدهايی که به پوچی انجاميد.
صورتکهايی که به ديوار اتاقم چسبيده
و رد آرزوهای ناکام ، در نگاهشان؛
نه فروغی
نه به اين شب ، امّيد بامدادی
و در آن گوشه
زنی می رويد
و افسانهء رستن را می گويد.
ساعت جادوگر
آرام
وردی می خواند
تيک
تاک
تيک
تاک
و در دل می خندد
به زمان ،، و زمانه.
و دلم سرگردان
سرگردانتر از انسان امروزاست.
آه ، چه خسته
و دلم پيراست ــ
پيرتر از آنکه عاشق شود.
و چه مضحک
تلاش چشمهايی که فتنه ميکنند ــ
در کار دلم.
و زندگيم شب يلدای بی فردايی ست
که گويا سحر ندارد.
و من مرده ام
اما
کسی مرگ مرا باور ندارد.
و سنگينی خروارها خاک
روی سينه ام را
کسی باور ندارد.
مرگ مرا
کسی باورندارد.
دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
بی گذاره در نهاد ما نهاد
در کف مستی نمی بایست داد
دستمال كاغذي به اشگ گفت:
«قطره قطره ات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج مي كني؟
عاشقم
با من ازدواج مي كني؟»
اشك گفت:
«ازدواج اشك و دستمال كاغذي!
تو چه قدر ساده اي
خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله مي شوي
چرك مي شوي و تكه اي زباله مي شوي
پس برو و بي خيال باش
عاشقي كجاست
تو فقط دستمال باش»
دستمال كاغذي دلش شكست
گوشه اي كنار جعبع اش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
از تن سفيد و نازكش دويد
خون درد
آخرش
دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكه اي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت،مثل اين و آن نشد
رفت اگر چه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال هاي كاغذي فرق داشت
چون كه در دلش
خودش
دانه هاي اشك كاشت.
مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر
ناتمام است درخت
زير برف است تمنای شنا كردن كاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوك از افق درك حيات.
مانده تا سينی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد.
در هوايی كه نه افزايش يك ساقه طنينی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام
مانده تا مرغ سر چينه هذيانی اسفند صدا بردارد.
پس چه بايد بكنيم
من كه در لخت ترين موسم بی چهچه سال
تشنه زمزمه ام؟
بهتر آن است كه برخيزيم
رنگ را بردارم
روی تنهايی خود نقشه مرغی بكشم.
سهراب سپهری
انگار هیچ چیز واقعی نبود...
من
تو
و اتاقی که
سکوت از درو دیوارش بالامی رفت.
قـاب عکس ها وارونـه شده بودند
و ساعت دیواری خودش را به خواب زده بود!
من بودم و تو...
و تو با دستهایی لرزان
و نگاهی که بـــوی خیانت می داد.
انگار هنوز هم هیچ چیز واقعی نیست...
من
تو
اتاق
قاب عکسها
و ساعت دیواری که هنوز از خواب بیدار نشده است!
پنجشنبه
رأس ساعت سیزده
به وقت نا کـــجا آباد
من تمـــــام شدم...
"" آرتین شاهوران ""
مگر نمی بینی!؟
چشم هایم دیگر لال شـده اند
و پا برهنه
لابه لای نگـاهت نمی پرند.
ای کاش
حرفهای آخرت از دهن افتاده بود
تا اینقدر
از چشـــــــم هایم نمی افتادی!
انگشت من
بر تن سفید کاغذ
نام تو را نوشته بود و
انگشتهای تو
بر شیشه های مه گرفته شب
نام مرا پاک می کــرد!
با خودم گفتم
چشم لامپ ها روشن!


![[photoshop-me.blogfa.com]](http://www.uma.ir/up/webwanted.png)
![[ترجمه متون انگلیسی و برنامه نویسی ]](http://masih-masih.persiangig.com/audio/delphi.png)
