تبليغاتX
محبت هزينه اي ندارد مهربان باشيم.
محبت هزينه اي ندارد مهربان باشيم.
آينده
ان قدر دل كندن از تو سخت است
كه در اخرين كوپه از اخرين واگن قطار
نشسته ام!
تا هرچه قدر مي شود...
ديرتر تركت كنم!!!
 
ميپرسم: چه كار مي كني؟
مي گويي: به اينده فكر مي كنم.
ميپرسم: اينده؟
ميگويي:
آ:آري، كاش
ي: يك بار
ن:نشان بدهي
د: دوستم داري
ه: همين!
 
امواج زندگي را
با اغوش باز پذيرا باش
حتي اگر گاهي،
تو را به قعر دريا ببرد!
ان ماهي كه هميشه بر سطح اب مي بينم....
مرده است!!!
 
چند ريال
چند دلار
بگو چه قدر بيشتر؟
سكوت نكن!
بگو عشق او ، چه قدر بيشتر از من
ارزش داشت؟!!!
|+| نوشته شده توسط مرداب عاشق در و ساعت 20:18 |
بیماری
 
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
گاه زخمی که به پاداشته ام
زیروبم های زمین را به من اموخته است
گاه در بستر بیماری من
حجم گل چندبرابر شده است
وفزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
وچه معبر ظریفی است سهراب عزیز وچه نیک تعبیر میکند هذیان تب الوده شبهای بیماری را
|+| نوشته شده توسط مرداب عاشق در و ساعت 16:20 |
شکست

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت
" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست

|+| نوشته شده توسط مرداب عاشق در و ساعت 16:17 |
خیالای ولگرد ... دستای جوهری ... رویاهای سبزابی

وقتی می شینی پشت پنجره فقط می تونی نگاه کنی و هیچی نگی . می تونی زل بزنی به خونه ها ... به ماشینا ... به آدما و بچه هاشون ... به کوه و درختا و آسمون و لکه ابرای دودی و ولگردای قد و نیم قد ...
به یه چادر گل گلی با زنبیل چاقالو و خستش ...
خونسرد و بی هیچ خیالی تو کلت ... خیره شی به مسیر بی هدف ماشینایی که می رن و می رن ... تا برسن به پشت جاده ها ... تا بشن یه لکه ی محو و تیره ی دیگه ... رو چهره ی آسمون اون دوردورا ...
می تونی بشی یه سرنشین ... واسه تک تک سواریای آواره و ... خودتم که آواره تر از همشون ...
بری پشت نگاه رهگذرا جا خوش کنی ... دست بکشی به دستای خالی و پینه بسته ی گدانی کنار جوب ... یا رو چشمای همیشه خاموش پیرمرد فال فروش که هیچ وقت نفهمیدی غروب که شد ... خونه شو چه جوری پیدا می کنه...
قشنگ تر ! ... می تونی بشی خود چشمای شیطون و کنجکاو بچه ها ... به همون شفافی ... همون لطافت ...
می تونی جاری شی میون شیهه ی زندگی ... غلت بزنی و با آدماش رو پوست شهر بافته شی ... مثل پیچک پر پشت و سرسبز پشت حیاط ... که یه روز دیدم آغوششو پر کرده از دیوار و ستونای چوبی تاب من ... مثل اون قلبی که تازه می شه و ... می تونه خودشو لابلای اون دلی که واسش عزیزه ... مثل بافتنی من که تو دستای خوشبوی مادربزرگ بلند و بلندتر شده و ... آبی و آبی تر ...
حاشیه رفتم ...
باید گذشت از ظرافتای قشنگی که تو حاشیه ها منتظرن ...
 وگرنه مدام دور می شه از شهرم ... خیلی دور ... مثل اون دخترک سبزابی که تنها سهمش از همه بخشندگی لاجوردای دریا ... به جای خنکی بادا و سفیدی موجا و امنیت سایه هاش ... شد یه فاصله ...
یه فاصله به وسعت یخ زده ی اون غربتی که معناش واسه سبزابی شد ... نیاز به نوشتن ... ولع فریادی که شاید ...
شهرمو می گفتم که باز گم شدم ...
زادگاهی که اگه روزی مثل سبزابی ... بگیرنش ازم ... بازم به من تعلق داره ...
به من و شعرام ... من و دیوونگیهام ... من و خیالای سبزابی و دورم ...
شهر من ... شهری که دودی و شلوغ و پر سر و صداست
که پر از ماشین و بوق و گدا و گمشدست ...
پرفریاد ... پر پاییز ... پر عطر و نم خک و خلی و سکر آور باروون ...
ایرانم ... قشنگ ترین وجوون ترین گوشه ی این دنیا ...
شهر من ... شهر بهار ... شهر عشق ... شهر همهمه ...
شهر زندگی ...

|+| نوشته شده توسط مرداب عاشق در و ساعت 0:15 |
خسته ام

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

دیگر از این حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

دیگر از این حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

تنها و دل گرفته بی زار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

|+| نوشته شده توسط مرداب عاشق در و ساعت 19:55 |
وقتی بزرگ میشی ....
وقتی بزرگ می شی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونند دست تکون بدی .

وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت شور بزنه برای جوجه قمری هایی که مادرشون بر نگشته .
فکر می کنی آبروت می ره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند .
وقتی بزرگ می شی ، دیگه نمی ترسی که نکنه فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونۀ خورشید رو از نزدیک ببینی .
دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته ، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی .
وقتی بزرگ می شی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرا نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرا ستاره ها چی بازی می کنند .
اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازیه قدیم تو - انقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی .
وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختا شرکت می کنی و فاتحۀ تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی .
اون روز دیگه خیلی دیر شده ......
فردای اون روز تو رو به خاک میدند و می گند : " خیلی بزرگ شده بود . "
|+| نوشته شده توسط مرداب عاشق در و ساعت 17:21 |
چگونه؟
هزاران بار در حريق چشمانت سوختم
اي ماندني ترين نگاه
هزاران بار در طوفان نيستي ات گم شدم
اي ماندني ترين هستي
هزاران باردر ساز شعرت رنگ شدم
اي فريبنده ترين شعر
هزاران بار از جام باده ات مست شدم
اي لبريز ترين مستي
حال به من بگو
در
زيبا ترين نگاه
ماندني ترين هستي
فريبنده ترين شعر
و لبريز ترين مستي
چگونه فقط
كوچه هاي ذهنم را
با خيال تو خوش كنم
.
.
چگونه؟
|+| نوشته شده توسط مرداب عاشق در و ساعت 23:52 |
یکی از بستگان خدا
شب کریسمس بود و هوا سرد و برفی
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!
|+| نوشته شده توسط مرداب عاشق در و ساعت 23:33 |
دلتنگ

دلم و تو روزنامه پيچيدم ، توي جعبه اي گذاشتم...
خوب و محكم اونو بستم ، راه ديگه اي نداشتم
بردمش اداره ي پست ، دادمش برات بيارن...
دل ُ تحويل نگرفتن ، !
گير دادن دلت بزرگ  ، نمي شه اونو فرستاد...
مونده بودم چه كنم من ، دل من ياد تو افتاد
ياد  اون روزي كه قلبت يه دفعه مثل يه سنگ شد...
خاطراتت يادم اومد، دل  من دوباره تنگ شد
حالا من اين دل ِ تنگ ُ ميدمش برات بيارن...
اين دفعه مي شه فرستاد ، انگاري حرفي ندارن
دل ِ من قد ِ يه دنيا تو رو دوست داره هميشه...
پيش ِ من باشي، نباشي، عاشق ِ هيشكي نمي شه

|+| نوشته شده توسط مرداب عاشق در و ساعت 0:45 |
مرگ یا زندگی
بالای گور خود می ایستم
چه می بینم میان کفن پوش سپیدی خوابیده ام
آرام و بی صدا قاتل جان خود بودم
کنار مزارم می نشینم دست روی صورتم می کشم برای خود گریه می کنم
کسی نیست.......... کسی نیست
یاد زنده بودنم آزارم می دهد
یاد روزی که تنهایی ام را فروختنم اما فردا دوباره پیش خودم بود
یاد قلب شکسته ام را که از زیر پای عشق جمع می کردم و دستانم غرق به خون می شد
یاد پاهایم که هر شب دلداریش می دادم از درد بی رهرویی
یاد روزی که به قله ی بلند عاشقی رسیدم اما معشوقم مرا به ته دره هل داد
گریه ام پایانی ندارد
دوباره خود را نگاه می کنم
 
شادتر از دیروز زنده بودنم که بالی برای پرواز نداشتم
 
  ***************                     
 
 
 
چقدر خسته ام از ماندن ِ کنار ِ خودم ****** و ایستاده ام أکنون کنار ِ دار ِ خودم
 
دویـدم و نـرسـیـدم بـه آن ِ پیـشـیـنم ****** کنـار ِ راه نشـَستم بـه إنتظار ِ خودم
 
هوای ِ رود شدن داشت قطره ام امّـا ****** نـَشد وغرق شدم میان ِ سیل ِ خودم
 
خلاصه ساده بگویم پَرستوها رفـتند ****** و مانده ام چه عَبَث میان ِ تار ِ خودم
 
مرا بـِبَخش که این شعرهای تکراری ****** فقط رَواست بخوانم سَر ِ مَزار ِ خودم

  

|+| نوشته شده توسط مرداب عاشق در و ساعت 0:39 |
دل
سلام
تا به حال به کلمه دل فکر کرديد
کلمه اي که تو زبون مردم خيلي رايجه و خيلي ازش استفاده ميکنن حالا چه اون دلي که منظوره منه و چه اون دلي که تو جگرکي ها هست به هر حال هر چي که هست خيلي ها ازش استفاده ميکنن در حالي که اگه از خيلي هاشون بپرسي دل چيه نميتونن يه جواب قانع کننده بهت بگن اکثرشون ميگن :
 
((دل همون قلب آدمه ))
 
يا دل چيزيه که باهاش کسي رو دوست مي دارن
يا اينکه اگه کسي رو دوست داشته باشيم اون تو دلمون جا داره
و يا به قول جگرکي ها دل همون قلب گوسفنده که سيخي 500 تومنه
به قول شاعر البته پشت خاور :
دلبرم دل به تو دادم که به آن ناز کني
                                               دل ندادم ببري جگرکي باز کني
اينا تعاريفي که اکثر مردم از دل دارن .
 
نظر شما درباره دل چيه ؟
به نظر شما دل همون قلبه يا يه چيزي جداي اونه ؟
اصلا دل ماهيت فيزيکي داره يا نه ؟
ميشه دل کسي رو ديد يا اين چيزا فقط مال شعرا و قصه هاست ؟
اصلا چرا هر وقت حرف دل ميشه اونو به شکل يه عدد پنج بر عکس ميکشن ؟
چه جوري دل ميشکنه ؟
 دل شکسته چه شکليه ؟
درد دل چيه ؟
چه جوري يکي دلش پر ميشه ؟
ايني که ميگن دلم گرفته يعني چي ؟
چه جوري يکي دلش ميترکه ؟
دل تنگ کسي شدن يعني چي ؟
چه جوري از کسي دل مي برن ؟
ايني که ميگن دل کسي رو لگدمال کرد يعني چي ؟ 
شنيديد ميگن طرف دلش درياست ميدونيد يعني چي ؟

جوابتونو بنویسید . ممنونم "مرداب "

|+| نوشته شده توسط مرداب عاشق در و ساعت 0:30 |
من به اندازه نادیدن تو بیمارم

من به اندازه نادیدن تو بیمارم

 و به شوق نگهت شب همه شب بیدارم
ثانیه.روز.زمان.ساعت و من دلتنگم
دیگر از هرچه دروغ است و کلک بیزارم
  خسته از هرچه که بی تو به سرانجام رسید
  خسته از شعر و هر صحبت طوطی وارم
 گرمی وحرم حضورت بدنم را سوزاند
نکند خوابم و یارب نکند تب دارم؟
گرم صحبت شدم و هیچ نمی دانستم
  ساعتی هست که همصحبت این دیوارم

 

|+| نوشته شده توسط مرداب عاشق در و ساعت 19:21 |
مقصر تویی ... !
 
 
اول یه سلام بهاری و هزاران درود سبز ...
می دونین دلم می خواست تو این پستم یکی از خاطرات سفر عیدمو بنویسم اما درست همین لحظه نظرم عوض شد ، می خوام یه چیز دیگه بگم ...
توی آخرین روزهای تعطیلات عید ، وقت داشتم و به خیلی از وبلاگا سر زدم ، من هم عاشق نوشتنم هم عاشق خوندن ، این چند روزم تا دلتون بخواد خوندم و تا دلتون بخواد فکر کردم ...
توی خیلی از وبلاگایی که رفتم صحبت از عشق بود ، عکس قلبایی که می تپید ، عکس قلبایی که نمی تپید ، عکس چشمایی که ازش اشک می اومد ، عکس قلبایی که تیر خورده بود و .. و ... و ...
این خیلی خوبه که ما اینهمه به عشق فکر می کنیم ، چون واقعا عشق باشکوهترین و عمیق ترین حس دنیاست ، اگه عشق مهم نبود اینهمه کتاب در وصفش نمی نوشتن ، اینهمه همه جا صحبت از عشق نبود ، بزرگترین مشاهیر دنیا اینهمه وقتشونو برای درک این حس نمی گذاشتن ،
و چقدر خوبه که ما همه داریم تلاش می کنیم تا این حسو درک کنیم ، بفهمیمش ...
اما ...
از اینجا به بعد روی صحبتم با خودمه ...
من توی وبلاگم ادعا می کنم عاشقم ، عشقو فهمیدم ، به قول خودم با پوست و استخونم حسش کردم ، بابتش درد کشیدم ، از خیلی چیزام گذشتم اما هزاران افسوس که همیشه طرف مقابلم از عشق چیزی سرش نمی شد ، بی وفا بود ، من توی عشق خیلی پاکو صافو ساده بود اما همیشه اون بود که قدر عشقو نمی دونست ، عشقو نمی فهمید ، دروغ می گفت ، دلش با من نبود ، حتی اگه دلشم با من بود اصلا چیزی تو دلش نبود !!! اما من نه ! من همیشه آدم خوبه بودم ، اونقدر عاشق بودم که حد نداشت ، اون نمی فهمید ... اولی نفهمید ، گفتم خب دومی می فهمه ، اما نه دومی هم آدم حسابی نبود ، اونم توی عشق کم اورد ، سومی رو نگو آخر دروغگویی و دغل بازی بود ، چهارمی اهل خیانت ، پنچمی احساس نداشت ، ششمی ... 
وای خدای من ، یعنی توی دنیای به این بزرگی حتی یه نفرم نیست مثل من باشه ، عاشق ، پاک ، ساده ... خودت که می دونی من همیشه خیلی خوب بودم ، اونا نمی فهمن ، اونا از عشق چیزی سرشون نمیشه ، من تا حالا دل هیچ کسو نشکندم ، بعد چطوریه هر کی هنوز از راه نرسیده ، هر کاری دلش می خواد با دل من می کنه ،
من اصلا از همین حالا دیگه با عشق ، عاشقیو و این چیزا کاری ندارم ،
نفرین به عشق ... نفرین به همه ...
از امروز همه چیز سیاه می شه و من دیگه نگاهمم به آدما نمی ندازم چه برسه بخوام قلبمو بهشون بدم ...  
از فردای اون روز حتی دیدن آدما هم حالمو بهم می زنه ، ترجیح میدم سرمو بندازم پایین ، زندگی کردن بین یه مشت آدمی که اصلا نمی فهمن چقدر سخته ، ازشون فاصله می گیرم ، اصلا از زندگیم فاصله می گیرم ، از کنار همه چی می گذرم ، یا آه می کشم یا می گم نفرین !
یه روز که خیلی بی حوصله ام ، هوس می کنم یه چیزی بخونم ، می رم سراغ وبلاگا ، اسم یکی از نویسنده هاش برام آشناست ، توی آخزین پستش یه قلب تیر خورده گذاشته : زیرش نوشته بود : "  من خیلی عاشق بودم نفرین به لیلایی که عشقو نفهمید !!!!!!!!!!!!!!!! 
می دونین این یعنی چی ؟؟؟ یعنی ما هممون عادت کردیم همه رو جز خودمون مقصر بدونیم ، ما ها هیچ کدوممون بد نمی کنیم همیشه بد می بینیم !! اصلا سعی نمی کنیم خودمونو عوض کنیم ، می خواییم آدما رو عوض کنیم ، دقیقا مطابق میل خودمون و این اتفاق نمی یفته و این نقطه شروع ناامیدیو ، سرخوردگی ماست ... 
آره ... همیشه دل ما از یه آدمایی خونه ، یه دسته آدمم دلشون از ما ... ما ها از بعضیا بدی دیدم ، و ناخواسته یا خواسته به بعضیا بدی کردیم ،
پس تا اینجا روشن شد ، بین ماهاهیچ خوب مطلق و هیچ بد مطلقی نیست ، شرایطمون یر به یره ...  
پس اگه اعتراضی هست ، به هممونه ، اگه انتقادی هست به هممونه  ...
و اما حرف حسابی تر از اینجا شروع میشه :
یه پلان دیگه از زندگی عاشقانه من ببینین !!:
امروز به جای ده بار هفت بار بهم زنگ زدی ، باشه منم فردا از ده بار تماست هفتاشو جواب نمی دم تا بفهمی !!
امروز تا شب ازت خبری نبود ، اونقدر دلتنگت بودمو دلم برات شور می زد که نگو اما وقتی شب زنگ زدی اصلا نگفتم : سلام ، قد دنیا دلم برات تنگ شده بود ، نگرانت شدم ، چقدر خوبه الان صداتو می شنوم ..... نه اینا رو نمی گم ، به همون تماستم جواب نمی دم تا تو باشی بفهمی توی هر موقعیتی که هستی باید منو از خودت خبردار کنی ...
امروز بی حوصله بودی وقتی گفتم می خوام ببینمت قبول نکردی ، و من اصلا سعی نکرم ، شرایطتو ، خستگیاتو درک کنم ، مهم این بود تو به من نه گفتی ، منم به جاش حسابی تلافی می کنم حالا ببین !!
کی بین ما عشقو می شناسه ؟؟؟
کی بین ما می دونه ، عشق هرگز بهانه گیر ، سطحی نگر ، عیب جو ،انتقام گیر ، بداخلاقو بد عنق نیست ؟؟؟؟؟
کی بین ما می دونه عشق سراسر آرامشو ، مهربونیو بخششه ؟؟ 
اگه ماها بلد نیستیم همدیگرو راحت ببخشیم ،  اگه بلد نیستیم خوبی رو پررنگ تر از بدی ببینیم ، اگه بلد نیستیم بی حسابو و بی توقع مهربونی کنیم ، نه اینکه آدمای بدی باشیم اما مطمئنا عاشقای خوبی نیستیم ، اونقدر که باید بزرگ نشدیم ، عشقم یه حس بزرگه تا بزرگ نشیم که توی ما جا نمی گیره ! جا میگیره ؟؟؟؟
اون قلبای تیر خورده رو از توی وبمون پاک کنیم ، به جاش روزی هزار بار بخشیدنو تمرین کنیم ، یاد بگیرم بی توقع دوست داشته باشیم ...
باور کنیم روزی که بزرگ شدیم ، اونقدر که باید ...دیگه توی وبمون هیچ قلبی تیر خورده نیست
|+| نوشته شده توسط مرداب عاشق در و ساعت 0:25 |
من چيستم؟
من چيستم؟
افسانه اي خموش در آغوش صد فريب
گرد فريب خورده اي از عشوه نسيم
خشمي كه خفته در پس هر زه خنده اي
رازي نهفته در دل شبهاي جنگلي
من چيستم؟
فريادهاي خشم به زنجير بسته اي
بهت نگاه خاطره آميز يك جنون
زهري چكيده از بن دندان صد اميد
دشنام زشت قحبه بدكار روزگار
من چيستم؟
بر جا زكاروان سبكبارآرزو
خاكستري به راه
گم كرده مرغ دربه دري راه آشيان
اندر شب سياه
من چيستم؟
تك لكه اي زننگ به دامان زندگي
وز ننگ زندگاني،آلوده دامني
يك زجه شكسته به حلقوم بي كسي
راز نگفته اي وسرود نخوانده اي
من چيستم؟
لبخند پر ملالت پائيزي غروب
در جستجوي شب
يك شبنم فتاده به چنگ شب حيات
گمنام وبي نشان
درآرزوي سر زدن آفتاب مرگ...
|+| نوشته شده توسط مرداب عاشق در و ساعت 1:17 |
خاطرات
نخ به نخ خاطراتت را می ریسم تار یاد و پود یادگاری

هر دو در هم گره خورده اند و خاطره بافته اند در دل سردم
 
و تو بند بند خاطره را با من پیوند دادی شکفته تر از هر لبخند

رنگین تر آرزوهای رنگی پشت شیشه و سرد تر و بی روح تر از آسمان بی ستاره

چه آهسته غروب رفتنت از اشکهای ترنج تر می شود
 
و چه آهسته من تو را گم می کنم در پشت برفهای تاریک رفتن

و تو فاصله فاصله با مشت هایت برف می ریزی بر روی چشم هایم

چشمهایی که انتظار آمدنت را بوسه میزد
 
تو من را در من خلاصه کردی و من را در هرگز....
|+| نوشته شده توسط مرداب عاشق در و ساعت 1:14 |
خیلی دوسش دارم
تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد
خدایا نامه ام رو بخون
شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون
میسپارمش بهت میرم, تمام  تار و پودمو
یک وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو
خــــدا یک وقت کسی نیاد بدوزده قلب سادشو
کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایه اش بهش بگه  دوسش داره
خیلی بده زمونمون, خـــــــــــــدایا سپردمش بهت مواظب عشقم بمون
خـــــــدایا شاید این عشقی که من می گم تو نشناسیش
نزدیکترین کسم اونه
خیلی دوسش دارم  
راستی تا یادم نره بهت بگم :عزیزترین منه اون
خودم مهم نیستم اما اون, نزاری تنها بمونه  بمیرم واسه نگاهش ,گریه چقدر بهش میاد وقتی حرسش میگیره! میگه:ازم بدش  میاد اما وقتی آروم می شینه  می بینه من بغضم گرفته همین دیونه بازیاش از اول چشمم رو گرفت.....برو عزیزم برو برس به آرزوهات لعنت به این دست سرد سرنوشت که همیشه برام بد نوشت
|+| نوشته شده توسط مرداب عاشق در و ساعت 1:10 |
تاریکی
ای تاریکی یی که از تو بر می آیم
دوستت می دارم،
از اخگری که جهان را محدود می کند
و همچنان می درخشد
برای هرگونه مداری،
که بیرون از آن هیچ بوده ای، از او هیچ نمی داند.

اما تاریکی همه چیزی را به خود می کشد:
اشکال و شعله ها، حیوانات و مرا،
و بدانسان فرو می بلعد
آدمیان و قدرت ها را
چنین است که نیرویی عظیم
در همسایگی من به نوسان درمی آید.

مرا به شب ها ایمانی ست.
|+| نوشته شده توسط مرداب عاشق در و ساعت 1:12 |
کسی باورندارد.
يا حق
آرزوهايی که گذشت
و دلهايی با يک بغل آرزو ــ
دل من اما
خالی ست.
آرزوهايی که
پر
پر
شد.
و چه اميدهايی که به پوچی انجاميد.
صورتکهايی که به ديوار اتاقم چسبيده
و رد آرزوهای ناکام ، در نگاهشان؛
نه فروغی
نه به اين شب ، امّيد بامدادی
و در آن گوشه
زنی می رويد
و افسانهء رستن را می گويد.
ساعت جادوگر
آرام
وردی می خواند
تيک
تاک
تيک
تاک
و در دل می خندد
به زمان ،، و زمانه.
و دلم سرگردان
سرگردانتر از انسان امروزاست.
آه ، چه خسته
و دلم پيراست ــ
پيرتر از آنکه عاشق شود.
و چه مضحک
تلاش چشمهايی که فتنه ميکنند ــ
در کار دلم.
و زندگيم شب يلدای بی فردايی ست
که گويا سحر ندارد.
و من مرده ام
اما
کسی مرگ مرا باور ندارد.
و سنگينی خروارها خاک
روی سينه ام را
کسی باور ندارد.
مرگ مرا
کسی باورندارد.
 
|+| نوشته شده توسط مرداب عاشق در و ساعت 1:8 |
حکم

دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟

 
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
 
آنکه دستور زبان عشق را
بی گذاره در نهاد ما نهاد
 
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد

 

|+| نوشته شده توسط مرداب عاشق در و ساعت 1:5 |
(خوش خيال كاغذي)
به نام خداي عشق،ايمان و آزادي
 

دستمال كاغذي به اشگ گفت:

«قطره قطره ات طلاست

يك كم از طلاي خود حراج مي كني؟

عاشقم

با من ازدواج مي كني؟»

اشك گفت:

«ازدواج اشك و دستمال كاغذي!

تو چه قدر ساده اي

خوش خيال كاغذي!

توي ازدواج ما

تو مچاله مي شوي

چرك مي شوي و تكه اي زباله مي شوي

پس برو و بي خيال باش

عاشقي كجاست

تو فقط دستمال باش»

دستمال كاغذي دلش شكست

گوشه اي كنار جعبع اش نشست

گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد

از تن سفيد و نازكش دويد

خون درد

آخرش

دستمال كاغذي مچاله شد

مثل تكه اي زباله شد

او ولي شبيه ديگران نشد

چرك و زشت،مثل اين و آن نشد

رفت اگر چه توي سطل آشغال

پاك بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال هاي كاغذي فرق داشت

چون كه در دلش

خودش

دانه هاي اشك كاشت.

|+| نوشته شده توسط مرداب عاشق در و ساعت 1:1 |
با غم دوریت چه کنم؟؟
    

 
من محکوم شدم به تنهایی...
کوله بارم را به دستم دادی و مرا از جزیره قلبت تبعید کردی به
دوردست ها...
آنقدر دور که هوای برگشتن به سرم نزند...
تو برای مجازات کسی که نمی دانست مرتکب کدامین گناه بود
که مجازاتی این چنین سنگین برایش رقم زد نیازی نبود وامدار
این همه فاصله شوی...
شایداین من بودم که نمی دانستم درآستان قصر پادشاهی
قلبت صادقانه دوست داشتن جرم است و گناهی بزرگ...
نترس...سرزنشت نمی کنم...نای برگشتن را هم ندارم ...
همان یک ذره نیرو و توانی را هم که داشتم خرج دلتنگی هایم
کردم...
درست است ناعادلانه مجازاتم کردی... و در کمال بی انصافی و
نهایت دلبستگی مرا از خود راندی...
اما آیا می دانستی هنوز هم تویی آن پادشاه کلبه حقیرانه
 
قلبم؟؟؟؟
 
|+| نوشته شده توسط مرداب عاشق در و ساعت 20:9 |
مانده تا برف زمين آب شود
 

مانده تا برف زمين آب شود.

مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر

ناتمام است درخت

زير برف است تمنای شنا كردن كاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوك از افق درك حيات.


مانده تا سينی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد.

در هوايی كه نه افزايش يك ساقه طنينی دارد

و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف

تشنه زمزمه ام

مانده تا مرغ سر چينه هذيانی اسفند صدا بردارد.

پس چه بايد بكنيم

من كه در لخت ترين موسم بی چهچه سال

تشنه زمزمه ام؟

بهتر آن است كه برخيزيم

رنگ را بردارم

روی تنهايی خود نقشه مرغی بكشم.

سهراب سپهری
|+| نوشته شده توسط مرداب عاشق در و ساعت 20:6 |
ساعت دیواری

انگار هیچ چیز واقعی نبود...

 

من

            تو

 

                  و اتاقی که

 

                                سکوت از درو دیوارش بالامی رفت.

 

قـاب عکس ها وارونـه شده بودند

و ساعت دیواری خودش را به خواب زده بود!

 

من بودم و تو...

و تو با دستهایی لرزان

                                 و نگاهی که بـــوی خیانت می داد.

 

 

 

انگار هنوز هم هیچ چیز واقعی نیست...

 

من

            تو

                      اتاق                      

                                   قاب عکسها

 

و ساعت دیواری که هنوز از خواب بیدار نشده است!

 

پنجشنبه

                     رأس ساعت سیزده

                                                    به وقت نا کـــجا آباد

 

من تمـــــام شدم... 

 

"" آرتین شاهوران ""

 

|+| نوشته شده توسط مرداب عاشق در و ساعت 19:11 |
حرفهای آخر

مگر نمی بینی!؟

چشم هایم دیگر لال شـده اند

و پا برهنه

لابه لای نگـاهت نمی پرند.

 

 

ای کاش

حرفهای آخرت از دهن افتاده بود

تا اینقدر

از چشـــــــم هایم نمی افتادی!

|+| نوشته شده توسط مرداب عاشق در و ساعت 19:9 |
چشم لامپ ها روشن!

انگشت من

                 بر تن سفید کاغذ

نام تو را نوشته بود و

انگشتهای تو

بر شیشه های مه گرفته شب

                    نام مرا پاک می کــرد!

با خودم گفتم

                   چشم لامپ ها روشن!

|+| نوشته شده توسط مرداب عاشق در و ساعت 19:8 |

ParsTheme

template id : music template name : music green

masiha-masih

مرداب عاشق

http://masiha-masih.blogfa.com

محبت هزينه اي ندارد مهربان باشيم.

مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم
آي
با شما هستم
اين درها را باز كنيد
من به دنبال فضايي مي گردم
لب بامي
سر كوهي دل صحرايي
كه در آنجا نفسي تازه كنم
آه
مي خواهم فرياد بلندي بكشم
كه صدايم به شما هم برسد
من به فرياد همانند كسي
كه نيازي به تنفس دارد
مشت مي كوبد بر در
پنجه مي سايد بر پنجره ها
محتاجم
منهموارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا بايد اين داد كند
از شما خفته چند
چه كسي مي ايد با من فرياد كند ؟ Feed Template :

........ ...........